پدر امروز گفت که مادر را دوست دارد...

سی سال   زندگی کرده اند و اين اولين باريست که اين جمله را می گويد.

با خود می گويم چه ميشد که اين جمله را هميشه می گفت.

هيچ...هيچ...

فقط اينکه ما حتی خجالت می کشيم که احساسهای زيبايمان را به زبان آوريم

در حالی که خشم و نفرت را راحتر بيان می کنيم.

نمی دانم اين را گوهری بدانم که مخفی کردنش آنرا با ارزشتر می سازد

و يا گوهری بدانم که   ديگران از ديدن زيبايش  بی بهره اند. فقط آنرا در رويا می بينند.و قصه اش را برای دلها می گويند...

گنجی که در نا کجا آباد قلبمان هميشه گنج می ماند.بی انکه کسی بداند

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٦
تگ ها :