می گوید هیچ وابستگی به ایران نداردو توی ایران آدم نمی تونه واسه زندگیش برنامه داشته باشه و بر نخواهد گشت

می گوید چرا بر گردم آنجا کسی به کسی احترام نمی گذارد.

با لاخره از ایران رفت در شهر ریو زندگی می کند

میگه که زندگی پوستش رو کنده و خسته شده

همون روزها هم خیلی درس می خوند و زحمت می کشید شاگرد اول دانشکده بود . سختی کشیده بود و تنها بود می گفتن عین یک مرد زندگی می کنه من نمی دونم زنها اگر قوی باشن می شن مرد؟....

نمیشه متقاعدش کرد که برگرد

دارم فکر می کنم زندگی چرا برای بعضی ها سخت می گیره.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٤
تگ ها :