در بدو ورود با دیدن فرودگاه بزرگ فرانکفورد و استشمام بوی نه چندان خوبی که بعد‎ن متوجه می شی که این بو همه جا هست حتی تو اتاق تو فورا می فهمی که تو مال اینجا نیستی. پیشرفته ‏‎ زیبا و منظم. شاید بعدها اگه خواستی آلمان رو تعریف کنی زیاد از این صفات استفاده کنی.

سوار قطار که می خوای بشی می بینی که به اولین تناقض می رسی یک خانم نه چندان چاق به طرف تو میاد و کمک می کنه که وسایلت رو تو قطار بذاری اولش فکر می کنی شانس آوردی که خوردی به تور کسی که انسان دوست اما بعدن می فهمی که اینطور نیست و اگه نیاز به کمک داشتی به راحتی به تو کمک می کنن.

مناظر سبز و رنگی شاید تو رو یاد شهر خودت بندازه که باید به زمین التماس کنی که یک شاخه گندم جوانه بزنه.مزرعه ی گلهای زرد که بعد می فهمی ازش روغن ماشین می گیرن.

و بعد از سه ساعت شهر زیباو تاریخی آگسبورگ .

خوابگاه در جنگلهای جنوب شهر و دانشگاه  در نزدیکی اون.

مزرعه ی توت فرنگی که در روبروی خیابان محل سکونت تو هست تنها جایی هست که مردم سگاشون رو نمی برن بگردونن.

آواز پرندگانی که همیشه خودشونو ازت قایم می کنن روحنواز صبح هنگام توخواهد بود.

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۱
تگ ها :