ساعت ٧ صبح تصمیم می گیری که امروز رو تمام درس بخونی فلاسک چای و میوه و ... می ذاری تو کوله و پیاده می ری به سمت دانشگاه .مگس هم پر نمی زنه واقعا که این آلمانی ها چقدر تنبلن از خیابون فرعی رد می شی باز هم چراغ قرمز عابر .بابا آلمانیها, شما چراکاربرد چراغ قرمز رو نمی دونید یه کم از مغزتون استفاده کنید.چراغ قرمز  مال خیابونای شلوغه مال خیابونای اصلیه. این جقله خیابون که چراغ قرمز نمی خواد اونم چراغ عابر, ماشین ,دوچرخه , سه چرخه ,... بابا بی خیال.

خلاصه با حفظ خونسردی خود به راهتون ادامه میدید. دانشگاه خلوته ,از کنار برکه آب رد می شی یه سنجاب* نظرت رو جلب می کنه. هیچ کس نیست کلید رو تو در می ندازی اما متوجه می شی که کلید عوضی بهت دادن. اشکال نداره کنار برکه درس بخون تا بچه ها برسن....

ساعت ١٠ و کسی نیومده....آهان انگار یکی داره میاد...هالو مادام..

-چرا کسی دانشگاه نیست, مادام جون

-چون امروز شنبه است..

-نه امروز جمعه است.

-ها ها ها....نه اشتباه کردی...هاهاها

....

اشکال نداره ...

بی تقویمیه دیگه نه اینکه عصر حجره .... تو نیاز به تقویم دیواری داری. با کمال پررویی تو دلت قند آب می شه که چه خوب , می تونی بری دریاچه.

اه این کتابا کوله رو سنگین کردن.


*:تعداد سنجاب در اینجا با تعداد موش در ایران برابری دارد