﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>زاده ی کویر</title>
    <description>maheno's description</description>
    <link>http://maheno.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>م.س</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 23 Feb 2012 13:20:22 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>در راستای گوش دادن به یک اهنگ دامبولی دامبو</title>
      <description>&lt;p&gt;اول بگم می دونم هر کسی یه سلیقه ای داره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با اینحال&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخه خداییش اینا چیه بعضی ها می سراین و بهش می گن شعر بعد هم می دن یکی بخونه. منم الان می تونم عین همونا بسرایم. بیا..فرت..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اه ای دختر خوشگل ملوس نازه مامانیه خوشتیپ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کجا کجا ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو اخرین نگاهت به من فهموندی که دوستم داری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیا بیا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;تیر زدی منو کشتی بعد قلبم رو در اوردی خوردی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ببینید وزن و قافیه هم داره. خداییش اینا چیه مردم می سازن. به قول دوست روس من می گه یعنی تو دنیا هیچی دیگه جز دختر خوشگل نیست که ایرانیها در موردش بخونن. اه. &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/548</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/8978985/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-8978985</guid>
      <pubDate>Thu, 23 Feb 2012 13:20:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از هر دری ، دری وری</title>
      <description>&lt;p&gt;- موندم که چه جوری مملکت اینا پیشرفت کرده! راستش فقط به این نتیجه می رسم که جمعیتشون کمه و مرزهاشون بازه. انگار در کل اینجا فقط 4 نفر توپ کار می کنن. بقیه خوابن. منم که خب خارجیم. باید کار کنم. اینهمه پول از کجا میارین؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-تصمیم گرفتم برم و تقاضای یک لپ تاپ پر سرعت کنم. دهنم که باز شد&amp;nbsp; روز بعد لپ تاپ رو میزم بود. یوکا گفت :یعنی 2 برابر کار.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-شماره های درجه ی گاز و فر خونده نمی شدن. زنگ زدیم نوشو برامون سفارش دادن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-یوکا گفت: بگرد یک پروژه ی خوب واسه دانشجوی جدید پیدا کن. گفتم سه ماه پیش براش یافتم اما هنوز نیومده گفت: از دست نسل جدید گفتم از دست فنلاندی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-تو فروشگاه اومدم دستکش رو امتحان کنم ببینم پشم خالصه ،زدم داغونش کردم. فروشنده گفت بندازش بیرون. گفتم خسارت. گفت هیچی خوش اومدی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-می گه ببخشید من انگلیسیم خوب نیست اونوقت ور ور انگلیسی حرف می زنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-می گم مامان جون هوا اینجا خوب شده می گه چند درجه است می گم10- . می گه معنی هوای خوبم فهمیدیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-طاها بچه ی 3 ساله ی خواهرم می پرسه ماشین ال 90 ،90 تا چی داره که بهش می گن ال 90&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-برنامه کودک یک گاو نشون می ده که داره اشپزی می کنه طاها پا می شه می ره می گه هه هه مگه گاو می تونه اشپزی کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/547</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/8965415/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-8965415</guid>
      <pubDate>Tue, 21 Feb 2012 14:04:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دوست فنلاندی من</title>
      <description>&lt;p&gt;بهرحال &amp;nbsp;در سه کشور اروپایی زندگی کردن شاید دنیا دیدن نباشد اما آدمهای متفاوت دیدنش ارزش دارد. دیده ام که چگونه ادمها عاشق می شوند و دل می بازند بی دوز و کلک و زور. و کجا ادمها منطقشان حرف اول &amp;nbsp;را می زند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی اتوبوس دیدمش. شاد نبود سلامی سرد و بی اعتنایی حاصل برخوردمان. از اتوبوس که پیاده شدیم به سمتش برگشتم که حالت چطور است و انگار منتظر شانه ای بود برای گریستن. اشک می ریخت. دلشکسته. او را به خانه اوردم و چند ساعتی برایم حرف است. حرف جدایی بود اما داستانش با داستانهای ما ایرانیها فرق داشت. مذهبی است و به کلیسا می رود اما دوست پسرش بی دین است و او را به استهزا می گیرد. در نتیجه جدا شدند چون نه او از اعتقادش دست بر می دارد نه دوستش دست از تمسخر. خوب می دانم برایم قابل درک نبود. عشق را کنار می گذارند چون نمی توانند دست از بگو مگو بر دارند. ترس از تنهایی دارد و اینکه دوستش دارد اما توافق کرده اند جدا شوند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزها می گذرد و می گوید سخت است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زنگ را که زدند می دانم که خودش است. در را باز می کنم. می اید و داستانی جدید که برایش خنده دار است می گوید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز با یک پسر ایرانی عجیب غریب آشنا شدم. و داستان این بود خودتون قضاوت کنین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی رستوران که غذام رو برداشتم دیدم پسری مو مشکی دارد علامت می دهد که بیا اینجا پیش من بشین. تعجب کردم. این در فنلاند بعیده... با هم صحبت کردیم و فهمیدم که ایرانیست. از من شماره موبایلم رو خواست من تعجب کردم گفتم برای چی می خوای گفت همین طوری. دیدم ایرانیها مودبند و اگر شماره ندهم حمل بر بی ادبیست. بهم گفت وای تو چقدر زیبایی. تو که اینجا نشستی من نمی تونم ناهار بخورم. من نمی دونم چرا اینو گفت. بعد غذاش رو نخورد و گفت من می خوام برم ورزش بیا با هم بریم. من گفتم نه نمیام. خیلی علاقه نداشتم باهاش برم یه جوری بود عجیب بود خیلی از من تعریف می کرد. وقتی می خواستیم ظروف رو پس بدیم از صف بیرون زد. خیلی عجیب بود. من شما ایرانیها رو می شناسم و دوستتون دارم اما من فکر کردم این کمی فرق دارد. بعد توی راه از من پرسید چند سال دارم و گفت بذار حدس بزنم بعد خندید و گفت: 10 سال داری و خودش خندید اما با مزه نبود که من بخندم. &amp;nbsp;رفت و اصرار کرد که باز هم رو ببینیم. الان هم هی اس ام اس می زنه و حالم رو می پرسه. حالا بگو این واسه چی اینکار رو می کنه؟ یعنی چی؟ &amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/546</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/8937757/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-8937757</guid>
      <pubDate>Thu, 16 Feb 2012 20:17:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من باب water</title>
      <description>&lt;p&gt;ایول را باشد یه این هوا. ما را خوش آمد. افتاب بروی برف بتابید... می خواهیم این هوا را حتی اگر 20- باشد. برف اینجا را یک عیب باشد. چون بر خیابان روی تنها سفیدی نبینی زیرا الطاف آبکی سگها نمایان است به زردی. که تو را محزون کند و چندش اید. داشتیم به دوستمان توضیح می دادیم که چون به دریاچه شویم یا بر چاه رویم هرگز اب نیاشامیم به سبب چی چی های سگان .مرمرا بگفت چی چی های سگان به ابها نرسند و اگررسد نیکو باشد که سگان اینجا سالم خورند و سالم&amp;nbsp;در طبیعت رها کنند . گفتیم ترسیم از تو که چون تو باشی کارخانه زنی از محصولات طبیعی پس مانده های سگ. گفت که تو را مشکل افکاری باشد با سگان. و این مرضی است خطرناک برای اروپا.&amp;nbsp; در کل قانع نبشدیم .چون ما بد دل باشیم عمرن بنوشیم آب را. گر همه الطفا تشان هم بخار شوند و به آسمان روند پس ابر شوند و ببارند بر ما . در کل ازما ناید آشامیدن. همین که بر زیر باران مشکل نداریم هنریست عظیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینها بسیار به&amp;nbsp; اب تمیز فنلاند می بالیندی. ما نیز می بالویم&amp;nbsp; چرا که کتری ما بعد 2 سال و اندی چون روز اولش است. تنها نیازمند دانشمندی باشیم سبب اثبات آب خالص دریاچه یا رود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/543</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/8922295/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-8922295</guid>
      <pubDate>Tue, 14 Feb 2012 11:22:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چند سطر</title>
      <description>&lt;p&gt;-خدایا شکرت که فلانی واسه ریاست جمهوری فنلاند انتخاب نشد. اخه من هنوز به اون حد شعور و جنبه نرسیدم که به بگم رییس جمهور جانشان "gay" هستند. ملت همیشه در صحنه ی فنلاند کلی سعی داشتند به انتخابات هیجان بدن اما نشد بابا. کدو هیجان؟ ملت یخ زد رفت..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-آخه&amp;nbsp;اگه جام جهانی اسکی بولت (شرمنده فارسیشو بلدین به من بگین) تو کرمان&amp;nbsp; برگزار شده بود هیجانش بیشتربود. اولن که دست شهرداری شهر یا چمیدونم کنفدراسیون اسکی درد نکنه که یه جای درست و حسابی واسه تماشاچی درست نکرده بود. والا خوب شد یه قهرمان اسکی هم دارن . فکر کنم جز مادر بزرگ قهرمان هیچ کس واسه تشویق نیومده بود اونم که کنار من اروم دست می زد. والا مونده بودم من فنلاند زندگی می کنم یا روسیه. در کل پرچم روسیه بود و بس. فریاد روسیه روسیه و بوی مشروبشان هم که ما را خفه کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-یوکا می گه : این دانشجو اسپانیایی رو ندیدی؟ مگم :نه سر کلاس من هم نمیاد. می گه: این گرمسیریها آدمای عجیبین همش اهل خوشگذرونین و به من نگاه می کند. می گم : آره کلن نرمالن عجیب ،غریب نیستن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-اداره ی حمایت از ابداعات واسه یک طرح جدید جایزه گذاشته. می تونه طرج بازی نو باشه می تونه وسیله باشه می تونه هر چی در آمدزایی باشه. فقط طرح باشه. در کل هر چیزی که باعث پیشرفت و ایجاد شغل باشه. اگر ایده خوب باشه جایزه می گیری و برای برپایی کمپانیت حمایت می شی. من می خوام طرح تهیه ی خیار شور ارائه کنم بلکه ملت بفهمن خیار باید شور باشه نه شیرین. یا طرح خاله بازی برای ایجاد عاطفه فقط پول واردش نشه که بازی بهم می خوره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-از آنجایی که دوستان من را ترکاندند به خاطر محبتهای فراوانشان من بسیار شرمنده شدم. واقعن نمی دانستم اینقدر متن زندگی بهینه&amp;nbsp;دوستان را نگران میکنه در نتیجه این متن حذف و کامنتها در قلب من باقی می ماند. من در سلامت کامل هستم ودر کنار مهربان همسر با شادی می زیم. ممنون از همتون.&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/541</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/8914101/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-8914101</guid>
      <pubDate>Mon, 13 Feb 2012 06:25:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انشالله</title>
      <description>&lt;p&gt;می آیم دانشگاه مثل هر روز. نشسته ام و گیج پیدا کردن باگهای برنامه. یوکا (استادراهنما) می آید و می گوید. این نرم افزاره همش خطا میده . ببین چشه. احتمالن یه ایرانی توش خرابکاری کرده. بازش می کنم و جواب می دهد. می گوید اهان حتمن گفتی انشالله تا باز شد و می خندد. می گویم مگر تو نگفتی؟ می گوید نه و می رود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک وبسایت باز می کنیم نصف صفحش سیاهه. یوکا می گه حتمن طراحش ایرانی بوده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می گه این سوال درسته یا غلطه؟ می گم ثابت کردم درسته. اما فکر ایرانی می گه غلطه. می خنده می گه بله غلطه.برو نقصش رو پیدا کن. دو روز بعد می روم و می گویم نتونستم پیدا کنم. می گه . ااااااااااااااااااااای ای ای.. نگاهش می کند و می گوید اااا من اشتباه کردم. درست ثابت کردی. چپ چپ نگاهش می کنم و می گم دو روز باعث شدی فکر کنم احمقم. می گه عوضش مجبور شدی فکر کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می گه تو چرا اینقدر غلط املایی داری؟ می گم کو کجا؟ می گه باز ایرانی نوشتی؟ می رود و می بینم توی دو صفحه فقط دو جا اشتباه دارم. &amp;nbsp; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش یک روزی حالش را در همین حالت طنزش&amp;nbsp;اساسی بگیرم . &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/539</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/8805597/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-8805597</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Jan 2012 14:27:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زندگی ادامه...</title>
      <description>&lt;p&gt;یک سالی از تولد دختر دومش می گذشت. ناراحت بود. اما می گفت خدا داده، سقطش نمی کنم. اشک می ریخت اما می گفت قسمت است. خواهرای بزرگش می خندیدند و می گفتند همین بچه های ناخواسته از همه بهتر می شوند. بدنیا آمد و شد یک پسر لپ گلی که با دو خواهر قبلیش فرق داشت. عزیز شد و دردانه . ایندفعه که رفتم ایران دوربین&amp;nbsp; و عکس و لبخند... خجالت این پسر خاله ی کوچکم و شیرین زبانیش.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیرمردی گوشه ای از خانه خوابیده در انتظار مرگ. می فهمد یا نمی فهمد خسته و منتطر و کسی می گوید کاش تمام شود تا زجر نکشد اما هنوز&amp;nbsp;زندگی ادامه دارد نود و دو سال است که می خوابد و بیدار می شود. بدنی نحیف و منتظر!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;کوچولوی دو ساله ی لپ گلی ،سالم، بی بهونه&amp;nbsp; می خوابد در انتظار زندگی .اما زندگی ادامه ندارد پس دیگر برنمی خیزد. ایست قلبی و ابهام مادری که نفهمید چه شد؟ تمام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این ابهام نمی پرسم چرا؟کسی نپرسد چرا؟ &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/538</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/8784384/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-8784384</guid>
      <pubDate>Mon, 23 Jan 2012 07:18:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <description>&lt;p&gt;بعضی حرفها و کارها هست که آنقدر قلب آدم رو می شکنه که حتی بعد سالها اثرش رو می بینی! کافیه یک اتفاقی بیفته که یادت بیاد. اینجا اروپا، این حرفها نیست چون ارتباط عمیق بین آدمها نیست یا هم اگر باشه کمه. روزگاری جز دسته ادمهای بسیار احساساتی خوانده می شدم اما رنج روزگار بالاخره ما آدمها رو پوست کلفت می کنه. با اینحال گهگاه آدم که این زخمها رو حس می کنه یادش به احساساتش میاد و ارتباطها و آدمها. بحث بخشش نیست. ادم می تونه ببخشه در حالی که زخم خورده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واقعن ما آدمها باید مواظب رفتار و حرفهامون باشیم. ممکنه روزی یک نفر در دیاری غریب بعد سالها هم زخم کار یا حرف ما هنوز رنجش بده. ما ایرانیها خیلی حرف می زنیم اما کمتر مواظبیم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/537</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/8767300/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-8767300</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Jan 2012 07:45:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>finnish professor</title>
      <description>&lt;p&gt;اوج احساس یک استاد فنلاندی&amp;nbsp; در بدرقه شاگرد ایرانیش...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;have nice holidays in your desert! far from snow and cold&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/536</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/8655869/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-8655869</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Jan 2012 12:56:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بازگشت</title>
      <description>&lt;p&gt;در را باز می کنم خانه خالی و من تنها .سکوت است.. گلدانها را چک می کنم. یکی کاملن خشک و دیگری نزدیک مرگ. ابشان می دهم. برگهای ریخته ی کف اتاق را جمع می کنم. اینجا زندگی شکل دیگریست. تلویزیون را روشن می کنم لیدی گاگا می اید با همان لباسهای عجیب غریبش و می خواند. کانال را عوض می کنم. .. اینجا همه چیز شکل دیگری دارد. ال پاچینو مدام ور می زند روحم حوصله ندارد خاموشش می کنم.. سکوت است..خنده های کوچکترین عضو خانواده...اشکهای مادر... حرفهای خانم&amp;nbsp;راننده ی تاکسی فرودگاه که دزفولی بود و هیچکس را نداشت. همه در مخم پیاده روی می کنند. لبخند می زنم بر خانم راننده که حرف شوهری که جدا شده بود و پدر و مادری که مرده بودند را راحت برایم تعریف کرد. اخرین کسی بود که بااو حرف زدم . سرم هنوز درد می کند اثرات سرماخوردگی که در بدو ورود من را در گیر کرد و منرا ترکانید. گوشهای گرفته و چشمان خواب الود و لبخندی که می نشیند بر لبم. زندگی بالا و پایینش زیاد است و خاطراتش عجیب و غریب. سکوت است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/535</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/8644240/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-8644240</guid>
      <pubDate>Sun, 01 Jan 2012 18:56:42 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
