﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>زاده ی کویر</title>
    <description>maheno's description</description>
    <link>http://maheno.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>م.س</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 22 May 2012 07:50:19 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>این صدا هم به جایی نمیرسد</title>
      <description>&lt;p&gt;نزدیک عید بود. اشکام می ریخت واسه تو که شب خوابیدی و صبح پاشدی دیدی بچه ات کنارت برای همیشه خوابید و بیدار نشد. می دونستم عید برات معنا نداره. از اینکه نبودم کنارت توی اون غم که بگیرمت توی بغلم و بگم من به اندازه ی تو غمگینم ناراحت بودم. عید رو بهمونه کردم رفتم توی فروشگاههای مختلف برات یک بلوز خریدم آبی بود. برای صبا یک سارفون بنفش با گلهای صورتی و یک بلوز صورتی با یک کیف بنفش. صبا رو توی ذهنم مجسم کردم که وقتی اینا را می پوشه چه شکلی میشه. رفتم مغازه ی اسباب بازی یک عروسک خریدم با لباسهای صورتی و یک پستونک با مزه که تا نی نی رو شیر می داد نی نیه خودش رو خیس می کرد. خندم گرفت که تو کلی باید پروسه رو به ستایش کوچولو شرح بدی . یک سارفون سبز گلدار هم روش گذاشتم .. سایزش بزور گیر اومد. واسه همسرت هم یک هدیه ی کوچیک. اومدم خونه واست نامه نوشتم و گذاشتم لای بلوزت. همه رو کادو پیچ کردم با روبانهایی همرنگ گلهای کاغذ کادو ؛یک گل ساده و برچسبی که روش اسمتون نوشته شده بود. لبخند روی لبم و حس قلبی رو با تمام هدیه هام توی کارتون گذاشتم و براتون فرستادم. خیلی نبود حجم بسته کمی از 2 کیلو بیشتر شد. رفتم پست و همه رو برات پست کردم. یک ماه به عید بود و گفتم به دستتون می رسه! ودلم منتظر لبخندتون موند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک ماه گذشت..دو ماه .. سه ماه.. بسته نرسید. گرچه تو هرگز نخواهی دانست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بسته از اینجا رفت تا گمرک پست ایران و بعد هیچ خبری ازش نشد. هیچ. گمرک نه جوابگوست نه بسته رو پس می فرسته! زنگ زنگ .. هیچ. از ایران پیگیری هم که جواب سر بالا !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر فرستادن لباس قدغنه خب پس بفرستین. چرا پست اینجا هم حریفتون نشد که پس بفرستین. آره همه ی کارمندای بخش گمرک اینقدر کارای بزرگ دارن که بسته ی کوچیک من براشون ارزشی نداره که بخوان پیداش کنن. این بسته ادرس شماره تلفن همه چی روش هست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینها همه هیچ. 4 تا کارت تبریک پست کردیم برای 4 شهر ایران . 3 تاش رسیده یکیش نرسیده. دو ماه هم گذشته.دیگه کارت تبریکی که همه چیزش معلومه که پستش از خارج اشکال نداره داره؟ این مسئو لین بی مسئولیت پست ایران چیکار می کنن؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینا خیلی مشکل کوچیکیه توی ایران نه؟ اما می دونین اگر این مشکل اینجا بود چی می شد. پست باید خسارت پرداخت می کرد که هیچ باید دل مشتریش رو راضی می کرد. تفاوت اینها با ما اینه که هیچ چیز براشون بی ارزش نیست. یک کارت یک بسته، یک حس .. یک آدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستانهای این چنینی در مورد پست ایران زیاده و من خود شخصن از این به بعد اگر مجبور نباشم هیچ چیز به ایران پست نخواهم کرد. به داستانهای کسی هم گوش نمی دم که می گن اینا رو بعدن توی گمرک می فروشن به مردم. ساده نگاه می کنم و خوشبین و برچسب دزدی را نمی چسبونم چون واقعن اعتقاد ندارم تا این حد فبیح باشیم. اما دلم می خواد یک چیزی بگم. فقط یک چیز:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای مسئول ای کارمند ای پستچی ای هرکسی که توی پست ایرانی ،اینقدر ساده به همه چیز نگاه نکن شاید آدما دارن با یک نامه ، یک کارت، یک بسته&amp;nbsp; احساسی رو رد و بدل می کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با تشکر از پست جمهوری اسلامی ایران.&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/586</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/9484402/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-9484402</guid>
      <pubDate>Tue, 22 May 2012 07:50:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نژادپرستی</title>
      <description>&lt;p&gt;ایمیل اومده که آی ملت بدونین ببینین که این عربا به کجا رسیدن. دوبی شده جز شهرای خوب دنیا بعد هم که اومده عکسای قدیم و جدید رو مقایسه کرده. مگه عربها چشونه؟ حالا مثلن انگلیسها از همون اول متجدد بودن که الان لندن دارن؟ عربا سوسمار خور جاهل دختر زنده بگور کن بودن اما مثلن این غربیها هیچ وقت بدوی نبودن؟ چیه؟ عربا همسایمونن ؟چون خودمون هیچ کاری نمی کنیم و اونا نفت دارن و ما هم داریم اما اونا توپ شدن و ما نه؟ یا اینکه نه یه روزی اومدن با ما جنگیدن و اینا؟ اگه اینطوره که کل اروپا باید با آلمانها دشمن باشن نه اینکه اتحادیه اروپا بسازن. بهمون بگن عربیم می زنیم تو گوش طرف اما بگن اسپانیایی که ته دلمون قنج می ره!! نژادپرستیم که نمی خوایم عرب باشیم؟ اما در برابر این غربیها که نژادمون یادمون میره چه برسه به پرستشش!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دختره ضایع توی یکی از شهرای کانادا دیدم می گم ایرانی هستی میگه نه بعد فهمیدم دو روز پیش از ایران پاش رسیده به کانادا اونم نه واسه موندن ااا مسافرتی. ای خداااا !&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/584</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/9476450/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-9476450</guid>
      <pubDate>Sun, 20 May 2012 21:48:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بهار</title>
      <description>&lt;p&gt;بوی تند نم درختان ،جوانه های سبز زیبا ، گلهای ریز سفید و زرد که چمنها را پوشانده، من در میان نهالهای بنفشه بنفشترینها را بر می دارم و می کارم ،منتظر اطلسی ها می مانم. گلدانهای خانه شاداب شده اند. پیچ از سقف بالا رفته . گلهای زرشکی با هر نسیم در سبد آویزان در بالکن تاب می خورند. برگهای یاس سرک کشیده اند. آسمان شفافتر از همه ی آبهای دنیاست. خورشید کمی بالا امده و ملایم می تابد که تورا گرم کند. سنجابها رنگ عوض کرده اند. پرنده ها می خوانند حتی در طول شب، من با بهار متولد می شوم گرچه در روز سرد و برفی بدنیا آمدم . من دوست دارم تمام این زیبایی را از چشم خودم با همه ی همه ی آدمها تقسیم کنم. تمام این زیباییها از دریچه ی چشمهای من نثار تو! حتی اگر نمی شناسمت .لمسش کردی؟ اینها همه می گویند ما را لمس کنید که زندگی گاه مثل ما می ماند و گاه مثل همان زمستانی که سخت می گذرد. زندگیت بهاری دوست من!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/583</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/9454498/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-9454498</guid>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 09:05:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <description>&lt;p&gt;سخت بود؟ راحت شدی؟ باور نمی کنم رفتنت را. اما بعد پدر آرامتر می پذیرم. آرام تر.. بالاخره در شهری دفن شدی که دوست داشتی. من دیگر عمو ندارم. عمو عزیز است خیلی عزیز!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/582</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/9421936/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-9421936</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 16:50:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شیلنگی بر خودمان</title>
      <description>&lt;p&gt;-تا 12 سالگی دوزندگی را 2 زندگی می خواندم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-تا 17 سالگی من نمی فهمیدم باطری سازی یعنی چی؟ چون همیشه می خوندم با- طری سازی. و از خود می پرسیدم طری چی هست که باهاش میشه چیزی ساخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-تا نمی دونم چند سالگی کلمه ی مملو را که در رمانها بسیار استفاده میشد را به فتح هر دو میم می خواندم و همیشه هم می خندیدم که چه کلمه ی خنده داریه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-برای اولین بار سال 2001 از اینترنت استفاده کردم وقتی کسی ایمیلم را reply می کرد موضوع ایمیلم مثلن می شد Re:salam ومن فکر می کردم این یعنی دوباره سلام (تکرار کردن چیزی .چون Re اولش اومده) و تا دو ماه من وقتی می خواستم جواب ایمیل بدم اول ایمیل خودم می نوشتم&amp;nbsp; ,rechakerim, resalam&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-امروز دارم متن خارجکی می خوندم از اول تا اخر متن Trigger به معنی ماشه تفنگ رو می خونم Tiger به معنی ببر. بعد می گم ااا چه جالب ماشه تفنگ هم میشه tiger مثل ما که تو فارسی سه نوع شیر داریم. وقتی گوگلش می کنم .... &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/581</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/9420106/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-9420106</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 09:54:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پول بی همه چیز</title>
      <description>&lt;p&gt;داخل سفارت ایران برای تمدید پاسپورت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-شما دانشجویی چرا پول به حساب ریختین. برای شما مجانیه. پرونده دانشجویی براتون تشکیل می دیم مزایای زیادی داره. 15000 یورو در سال ارز دولتی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزی نمی گویم به 15000 هم فکر نمی کنم. من که از ایتجا حقوق می گیرم پول بی زبون مملکتم را که اینجا خرج نمی کنم. نقشه های بعضی را می دانم. می آیند اینجا پرونده دانشجویی تشکیل می دهند. از اینجا هم حقوق می گیرند. بعد می روند ایران سالی یکبار از یکی پول ایرانی قرض می کنند می روند بانک 15000 تا یورو می گیرند می روند بازار ازاد می فروشندش. این وسط هم سودشان می شود حداقل هشت میلیون تومان. و این یعنی .. قضاوت با خودتان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز سفارت زنگ میزند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-ببخشید شما نمی تونید از هیچ مزایای دانشجویی استفاده کنید به دلیل...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لبخند می زنم و خوشحال می شوم که راه بسته شد به روی خیلی ها. با بدجنسی تمام می روم به طرف اینکاره می گویم به دلیل ...&amp;nbsp;&amp;nbsp; دانشجوی دکترا از این به بعد از هیچ مزایایی نمی تواند استفاده کند. طرف مکث می کند و می گوید : بدشانسیه دیگه... اما حتمن راهی داره... و راهش را هم پیدا می کند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خودم گفتم :آخه اوسکل حالا دیدی رفتی به یارو گفتی اونم راهش رو پیدا کرد. نمی گفتی اونم تا میومد حلش کنه کاراز کار گذشته بود. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;ای پول بی همه چیز ؛ طرف می خواد بقیه رو مسلمون کنه اما از خیر تو نمی گذره! به هر راهی دست می زنه!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/580</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/9419495/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-9419495</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 07:57:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این روزها</title>
      <description>&lt;p&gt;وقتی شنیدم چه گفته اند لبخند زدم! راحت می شود آرام گذشت و انگار گوش نکرد. دوستانند دیگر! و احساس می کنی بچه گانه است. ناراحت نیستی که هیچوقت کلک نزدی، دروغ نگفتی، و هر آنچه هستی نشان دادی. راحت می شود گذشت و نشنید بگذاریم قضاوت کنند بگذاریم بخندند بگذاریم...روزگار خود به آدمها نشان می دهد بی آنکه بدانیم. آرام است زندگی و انگار طرف معامله ی ما آدمها نیستند. خود با خود معامله می کنیم. چرا اینرا شنیده بودم هزاران بار اما این روزها باورش دارم...دانستم چرا حالا فهمیده ام؟ موهایم دارند سفید می شوند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/579</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/9412747/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-9412747</guid>
      <pubDate>Wed, 09 May 2012 20:19:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لپ تاپ</title>
      <description>&lt;p&gt;-کلافه از خطاهای برنامه ام. مسئول آی تی سعی می کنه درستش کنه. بهش می گم وقتی می خوام با این کامپیوتر به ابر کامپیوتر وصل بشم.. میگه با کدوم کامپیوتر؟ می گم این!.. میگه آهان لپ تاپ رو می گی.. اوووپس&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-کلافه ...استادم میاد میگه چی شده. می گم با کامپیوتر خودم این برنامه جواب میده چون ... اما این کامپیوتر ... می گه لپ تاپ منظورته؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-با خواهرزاده ی 4ساله م دارم حرف می زنم می گم نمی دونی چقدر خوشحال می شم که با کامپیوترم می بینمت می گه این که لپ تاپه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ملت میشه توی هیری ویری احساسی هی از ما غلط املایی نگیرین!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/578</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/9410420/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-9410420</guid>
      <pubDate>Wed, 09 May 2012 12:06:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خانه ی پدری</title>
      <description>&lt;p&gt;ته خانه شیشه های شکسته ی رنگی بود نمیدانم ان همه از کجا امده بودند. گاهی جمشان می کردم قشنگ بودند دور از چشم مامان و بابا می شستمشان و در آفتاب خشکشان می کردم. بعدها شیشه ها انگار دفن شدند رفتند زیر خاک و من دیگر پیدایشان نکردم. &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ته خانه دور از چشم همه یک قطار ساخته بودیم با حلبی ها به جای صندلی و لوله ی قطور سیمانی روی گلوله هایی از خار به جای موتورخانه اش . روی حلبی ها موزاییک می گذاشتیم آتش روشن می کردیم و قطار حرکت می کرد و من و خواهرم صدای قطار در می آوردیم هو هو چی چی... صدایمان به هیچ کس نمی رسید . خانه ی 1400 متری حسنش همین بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنطرفتر درخت بزرگ توت مجنون و داربستش . اینطرفتر سیب و زرد الو که بهارها شکوفه می داد به وسعت تمام شاخه هایش. انجیر جانی نداشت اما انجیر می داد . انارها گلهای قرمزشان را دوست داشتم اما انارها بی اب بودند. انار درخت زیباییست اما چون همه داشتند زیباییشان عادی شده بود. زردالوها می ریختند و امان چیدن نمی دادند. باغچه ی پر ریحون نعنا جعفری که پدر می کاشت. پدر جوهای اب خانه را با اجرهای زرد درست کرده بود که اب هدر نرود و زیبایی داشت برای خودش. اسفند که می شد ما شاد بودیم پدر باغچه می کاشت و من کارم نجات مورچه های در افتاده بود. من و خواهرم برای خودمان باغچه داشتیم دورش را حصار می کشیدیم مثل کارتون دکتر ارنست و ادای انها را در می آوردیم . لوبیا و عدس و نخود می کاشتیم. نخودها همیشه نخود می دادند .ریز و گاهی پوک. بعد کم کم در بازیهای دیگر غرق می شدیم و یادمان می رفت مزرعه مان اب نخورده و همه چیز خشک می شد . پدر که از پا در امد همه چیز رنگ باخت. بی ابی بی بارانی همه چیز را خشک کرد حتی انگورها را. ماند همان توت و انجیر بی جان. و بعد کاجی که من کاشتم روبروی اتاق پدر که هر وقت نگاهش می کرد می گفت خدا خیرت دهد. پدر که رفت کاج برایم خاطره ی پدر شد .حالا بعد سالها...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می خواهند بفروشندش. مشتریها می آید برای خانه. املاکیها می گویند بزرگ است کسی نمی خرد. شهرداری هم قسمتی از انرا می گیرد. کسی نمی خرد .این خانه به درد نمی خورد زیادی بزرگ است. دیوارهایش دارند می ریزند باید کوبیدش. محله اش بد است شهر به جای اینکه از شمال پیشرفت کند از جنوبش پیش رفته. دیروز وسط شهر بود امروز گوشه ی شهر .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اهای دنیای دروغ املاکی ها . ای خریدار از این خانه. از این محله چه می دانی؟ &amp;nbsp;در را باز می کردی همه سلامت می دادند .صبحها همه جارو بدست کوچه را جارو می زدند آب می پاشیدند. این کوچه بوی زندگی داشت.اب توی دل کسی تکان نمی خورد گرفتار بودی کل همسایه ها دورت بودند. مریض بودی بیمارستانت می بردند. عروسی را در خانه های هم می گرفتند. اینجا پایین شهر است؟ اینجا احترام است. اسم پدرم که می آمد سر همه جلوی اقای دبیر خم می شد. دومین خانه ای که در این محله ساخته شد این خانه بود پدر از یک زرتشتی سال 42 خریده بود و می گفت صبح افتاب که طلوع می کرد از پنجره پیدا بود. بعد پدر با بهترین مهندس نقشه اش را کشید بهترین بننای انزمان ساختمانهایش را ساخت ارتفاع دیوارهایش 3 متر و 30 سانت . زلزله ها آمد و رفت و فرو نریخت.انزمان که شناژ را کسی بلد نبود این ساختمان داشت . انزمان که کسی هارمونی نمی دانست این خانه داشت . &amp;nbsp;آشپزخانه اش با&amp;nbsp;کاشی های کرم سبز،کابینتهای کرم سبز دیوارهای سبز و دری که از پشت به حیاط خلوت باز می شد. گچکاری ساده ی سقفها را ببین همه با دست .این خانه ی پدری را من دوست دارم رویش قیمت نگذارید من اینجا به دنیا امدم با درختهای انگورش تابستانها حرفها زدم. رویش قیمت نگذارید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این خانه در پشت خروارها درد فرهنگی ،اقتصادی ،اجتماعی با خاک یکسان می شود این خانه ی 1400 متری با یک خانه ی 270 متری بالای شهر معامله شد.&amp;nbsp;خاطرها ی رنگارنگم مثل شیشه های رنگی ته خانه رفتند زیر خاک. دفنشان کردم زیر همان درخت کاج که پدر دوست داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/577</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/9384920/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-9384920</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 20:19:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>درد و دلهای پیر مرد 60 ساله اروپایی</title>
      <description>&lt;p&gt;درختان بلند و راه خاکی که از وسط جنگل می گذرد. رکاب می زنم دستانم یخ کرده و قفل شده. پیرزنی از دور با سگش نزدیک می شوند لبخندی خاموش. مرور درد و دلهای پیر مرد 60 ساله&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- کوتاه زندگی کردیم. احساس می کردم هیچ جایی در زندگیش ندارم. زیبا بود با قامتی ریز ،موهای قهوه ای با چشمانی سیاه. من برایش پیر بودم.40 سالم بود و او 23 سالش. شبها مست می کردم و به خانه می امدم سیگار می کشیدم روزی یک پاکت. یک بار با دوستم مست امدیم خانه و دوستم او را دید و گفت من خوش شانسم جلوی دوستم انقدر بوسیدمش که او رنجید. همیشه می گفت مشروب که می خوری من را نبوس. روز بعد هم دعوایمان شد. میز را هل دادم و شیشه اش روی پای او افتاد و شکست و او فقط آه کشید و از خانه با پای خونی بیرون رفت. کار نمی کردم و حق بیکاریم کفاف زندگی نمی داد و او خرج خودش را خودش در می اورد. سه ماه تمام دعوا می کردیم جوان بود گریه می کرد و من دوستش داشتم و ناراحت از اینکه می رنجانمش . اشتباه پشت اشتباه.&amp;nbsp; وقتی رفت من دیوانه شدم مهربانیش، لبخندش، بوی غذاهای خوشمزه اش&amp;nbsp; همه را با خود برد. یک اتاق اجاره کرده بود من پیدایش کردم روزها می رفتم پشت در اتاقش به صدای گیتارش گوش می کردم و گاهی گریه می کردم . من دیگر جایی در زندگیش نداشتم فهمیدم برایش مهم نیستم و نمی فهمد دوستش دارم. او هم مرا دوست داشت می دانم اما به قول خودش عاشقی نان به خانه نمی اورد. تا اینکه بعد 5 ماه برگشت به کشورش و دیگر نیامد. سه سال طول کشید تا نفرت از دلم پاک شد نفرت از او از خودم از زندگیمان. افسردگی شدید گرفتم قلبم را جراحی کردم خیلی بد بود ان دوران. سخت گذشت. یکبار رفتم دنبالش پیدایش کردم ، دلجویی کردم و گفتم مرا ببخش و او آرام مثل همیشه مهربان گفت بخشیدمت اما حاضر نشد به زندگیم برگردد من هم اذیتش نکردم. بعدها فهمیدم&amp;nbsp; با یک نفر ازدواج کرده و بچه هم دارد. من هم سالهاست آدمهای زیادی از زندگیم می گذرند و خوب می فهمم هیچکس مثل او نیست. من از آن به بعد مشروب نخوردم و سیگار هم کم کشیدم. پس تعجب نکن من مشروب نمی نوشم . شما زنهای شرقی آدمهای عجیبی هستید نه همه ی شما اما خیلیهایتان. مهربان ،شوهردوست هنوز آرزو دارم برگردد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;..و اشک در چشمانش حلقه زد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maheno.persianblog.ir/post/576</link>
      <author>م.س</author>
      <comments>http://maheno.persianblog.ir/comments/41139/9382501/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-41139.post-9382501</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 12:14:49 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
