حکایت

مرمرا حال به هم خوردنی عظیم آمد از مسئول دارالکامپیوتر اینجا که ایرانی باشد مذکر، گریخته از وطن در شش سالگی که حرفهای چاله میدانی به وفور می زند. ایشان مدتی است که بر روی اعصابمان بندری می رقصند ودست بردار هم نیستند. و او را باید گوشمالیدنی که در مرام ما نگنجد.در کل ایشان خویش را رییس همگان می دانند و گویی دارند آپولو هوا می کنند. یکی ازشغلهای ایشان  خبر بردن و آوردن است و دیگر بد سخن پراکنی از استاد تا دربان. ما که ایشان را ببینیم بگریزیم که گند بر ما ناید چون ما ایرانی باشیم هر مزاحی را بر ما حلال بینند حتی ناموسی. فی المثال کوچک روزی ایشان به همکارآلمانی ما فرمودند که اینجانب یعنی ما فارسی را با لهجه ی دهاتی حرف می زنیم و قاه قاهیدند ایشان هنوز نیاموخته اند که اینها این چیزها را مزاح نمی دانند و دهاتی را باشهری فرق ناید. بقیه ی مزاحها که بماند. فی الحال گوییم کله ی خویش عوض بنما که تورا جای عوض کردن به هیچ ناید حتی به طول ٢٠ سال اندر پاریس.

/ 10 نظر / 4 بازدید
رفیق

نفهمیدم چی نوشتید ولی به نظرم جالب بود متنش

دارا

یعنی می خوام بگم پر حرص ترین یادداشتی بود که تا حالا ازتون خوندم [خنده] با کاراکتری که از طرف رسم کردین ، آدم یاد کارتون دالتون ها میافته. اونها هم فرانسوی بودن رگ غیرتمان شدیدا بادید [عینک] صبر کنین یه راه خوب واسه روکم کردنش پیدا کنیم.

بابای آیدا

کلن این مسوولین آی‌تی روی اعصابن همه جا. ولی این مورد بسیار ویژه بود!

مژگان

مر او را گو، دور تو بگردد، گردیدنی. انقدر بگردد که زمین را از گردشش شرم آید وافر. مر او را تاسفی پدید آمد عظیم. بر او باد شفای عاجل.

مژگان

مرا شرمی عظیم پدید آمد از این همه کامنت. اینترنتم را مشکلی پیش آمده است بس ژرف.

فرزاد

ATT Mr Amir khan من کتم رو در آوردم رفیق. هروقت فرمودین 3 سوت بروبچ رو میریزم سرش[عینک] پ.ن. 16 تا کامنت قبلی متعلق به مژگان خانم می باشد ها !

یک بنی

خاطر مرا از این حکایت بسی انبساط حاصل شد[خنده] خبر بردن و آوردن هم چیز غریبی نیست [ناراحت]

منیره

مر مرا نیز حال به هم خوردنی عظیم آمد!!! خدا صبرت دهاد

نرگس

بسی خنده آمد بر لب مرمرا[خنده]

امیر

ما دانیم درد ایشان ز چیست، نیست در ایشان دیدگانی بیند تو را، تو خود دانی بالغان را،عاقلان را بدین هنگام اینچنین آید جواب: ابلهان را همانا خواموشی بس است. والا می توانی آنچنان عکس العمل را برو که خود داند و خود داند و خود او صبرت خواهم عزیز،عاقل تویی بالغ تویی، بزرگان را بخشش برون آید نه او.