روزی قشنگ

توی دفتر نشسته ام. آفتاب قشنگیست. از صبح بر این سرزمین یخ زده تابیده تا زورش را بزند برای آب کردن این برفها. پشت پنجره گلدان گلهای کریسمس بیحال نگاهم می کند.گلهای پیر قرمزش حال نگاه کردن به آفتاب را ندارند. باد که می وزد برف روی شاخه های درختی که از پنجره پیداست نقش زمین می شود و منظره ام خراب می کند. سر ،که بر می گردانم مونیتور کامپیوتر مشتی ارقام بی ربط نشانم می دهد که سختی این روزهای علمی را یادم می اورد. شده است مثل زور زدن برای روشن کردن ماشین هندلی. دلم گفته ی دلچسبی می خواهد. رویم را به پنجره بر می گردانم دست در یکی از حلقه های مویم می اندازم و آرام می کشم. مو کشیده می شود تا صاف شود اما تا رهایش می کنم بر می گردد به حالت اولش. درست مثل خودم در این روزها. دلچسبترین کتاب دوران نوجوانیم را پیدا می کنم و تا به خود می آیم نصفش می رود. لبخند به لبم می آید وای اگر من مثل شخصیت این کتاب می اندیشیدم. زندگی ساده تر بود. استاد که می آید کتاب را می بندم. شده ام مثل کودکیهایم که یواشکی بعضی کارها را می کردم و صدایش را در نمی آوردم از خوردن نون نخودیها تا آتش بازی و بعد نگاه نکردن در چشمان مادر و انکار.

دست در حلقه ی مو می اندازم و می کشم....

/ 2 نظر / 8 بازدید
مینا

بهتره کچل کنی تا زودتر کارهای علمیت تموم شه[نیشخند]

آفساید

این کارهای یواشکی حس خوبی دارند. مثل کارهایی می مانند که آدم در شبهای سخت امتحان انجام می دهد تا درس نخواند. کارهای که همینجوی انجام دادنشان خیلی هم باحال نیس!