دراز کشیده ام میان سبزه ها ی بلندی که تکان می خورندو گلهای سفیدی که خود را به باد سپرده اند آسمان آبیست . آبی زلال ،ابرهایی که نه کبودند و نه سفید آنها هم با باد و آفتاب بازی می کنند. اینها مرا تا اعماق احساسهای قشنگ می برد. و دریا که گاهی با شدت موجش قطراتی را به من هدیه می دهد . آفتاب از هرروز زیباتر است. و من می نگرم به این دنیای زیبا و به زندگی که چگونه بازی می کند و تو را به جایی می رساند که رویای کودکیت بوده و تو همیشه آنرا در قصه هایت می نوشتی. قصه های کودکی من اینجاست اما بازیگرش کودکی سی ساله است که گاه شش سالگیش را فراموش می کند.

سپاس تو را که حامی این کودک ناتوانی.

/ 5 نظر / 5 بازدید
مژگان

خدا رو شکر. خود خدا می دونه که چقدر برات خوشحالم و برات بهترین آرزوها رو دارم.

روشنایی صبح

ضمن عرض احترام و چاکریم اینا! خوشحالم که اینطوری روبراهی.حالا مرگ من بگو اینا رو از رو کتاب نوشتی یا خودت گفتی؟ مژگان جان کی وقت داری بریم کفش بخریم؟ مهدیه دلم برات تنگ شد یه هو!

روشنایی صبح

جانمی جان! یه بار فرستادم!

الهه (دشت سفید)

کتاب راز رو خوندی؟ هر چی میگذره من به مطالب ابن کتاب بیشتر اعتقاد پیدا میکنم. اگر خوب فکر کنی همه چیزهای خوب به طرفت کشیده میشن تو اونقدر خوبی که لیاقت بیشتر از اینها رو داری عزیزم موفق باشی

خودم

الهه این کتاب راز چی هست؟