اطلسی

من هر سال اطلسی می کارم. اطلسیهای رنگارنگ. زیبا پشت پنجره. بزرگ می شوند و پر از گل. گاه روبرویشان می نشینم به تماشا. کسی نمی داند چرا من فقط اطلسی دوست دارم من اطلسی دوست دارم چون تو دوست داری.

پدر هر سال اطلسی می کاشت خانه پر از اطلسی  می شد و غروبهای تابستان تو می آمدی و رویشان آب می پاشیدی. و خانه غرق بوی اطلسی می شد. همیشه دوست داشتی اطلسیها رنگی باشند اما انزمانها همه شان سفیدبودند ،سفید مثل روح قشنگت . اطلسیهای من همه رنگیند. رنگی.. اما خانه ام بوی تابستان خانه مان را نمی دهند. شاید اطلسی فقط باید با دستان پدر کاشته شود. دستانی که بیش از چهار سال خوابیده اند و با دستان تو آبیاری شود. بوسه ام بر دستانت مادر و سایه ات جاودان!

/ 6 نظر / 15 بازدید
منیره

اشکم در اومد با خوندن این پستت! روحش شاد و یادش گرامی

مژگان

روح پدرت شاد و عمر مادرت طولاني و با عزت

فرزاد

همه ی اینا تصویریه [قهر]

بوشفک

خدا بیامرزه پدرت رو.

بوشفک

به همه 2 تا 2 تا گل می دی به من بدبخت فقط thnx ؟ من چه هیزم تری به تو فروختم آخه؟

lمسیحا

حالا باور کردم همون چیزی که الان بهش میگیم روزمرگی یه روز میشه یه خاطره ی خوش از دورانی دور که دیگه دستت بهش نمیرسه، کاش در "حال" زندگی کردن و لذت بردن از تک تک لحظات رو از اولویت ها قرار بدیم. ممنون از یاداوری قشنگت