اندر احوالات شیخه

شیخه را دردی بودعظیم بر زیر دستان طبیب وقت شکافتن. چودرد به حد اعلا برسید شیخه را جیغ باید اما غرور زنینه و سن و سال وی را اجازه نداد. پس بخوردخود را عظیم. از انجا که فشار پایین بود لرزشی برشیخه حاکم شد چون بید. اما طبیب را گویی نجار باشد و بدن شیخه چوب. چوب به لرزه آمد او را هیچ به خود نامد. چون به پایان رسید چوب همچون بر تخت بود و تا چشمان را باز بنمود. پتویی دید دراز بر خود که بفهمید او را بدرکیدند حین عمل. طبیب بر پشت رایانه اش بنشسته و به سرعت نور تایپ می نماید و پرستاران بگریختند چون باد. چوب را احساسی بود یر خود چو دلسوزی که: خداوند یک مشت مرگ به ما دهد کسی اینجا نیست دست ما را بگیرد برای برخاستن؟ طبیب بچرخید به روی شیخه: که ای شیخه کار را تمام آید و تو را از این آزمایش سربلند. چو شیخه این بشنید دم از کف بداد و لب گشود: که ااا راست می گی جون مادرت. ما جان به جان افرین تسلیم کردیم اما لب بخورد و چشم چرخاند که این پرستاران جونم مرگ شده کدام گوریند که حالا ما می خواهیم برخیزیم اما توانی نیست. طبیب را بگفت :هه هه هه.. سخت بود. و شیخ را با خود گفت: هه هه هه هندونه. تخت را پایین بیاورید حداقل. که شما فنلاندیها روز روزش نمی خندید حالا برای ما زعفران خوردید. شیخه را توان بگرفت که برخیزد که با سر به جلو پرانیده شد. و طبیب را خیزی که شیخه خود را کنترل بنمود. و طبیب را بر جای بنشاند که مبادا جهان مبارک از صندلی جدا باید.

شیخه  آنروز به سبیل بودن خود ببالید که ما را بر این جامعه مناسبت آید که زنان سبیلند و شیخه ها را بایستی قدرت باشد به وفور مردان. بدین دلیل هر گاه زنینه ای با شکم هشت ماهه برسر ساختمان در کارگری بدید متعجب نگشت و با خود بگفت هه هه..

/ 3 نظر / 15 بازدید
مژگان

مخلص سيبيلاتم داداش ??

مهدیه

خوبی شیخه جان؟ ما نکرانتیم. تا کی می خوایی با این جماعت دکترها حشرونشر کنی؟

شیما

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد/وجود نازکت آزرده گزند مباد خدا بد نده. خیلی بامزه نوشتی مهدیه جان سالم باشی