باز که بد جور دلم گرفت. رفتم کنار دریاچه و اولین دوست آلمانیم رو دیدم.

نشستیم روی نیمکت . به مرغابیها خیره شدم.

-دلت گرفته؟

-آره هوایی شدم دلم ایران می خواد

-...آره می فهمم

-می دونی احساس می کنم یه چیزی..یه امیدی...یه امید بزرگ می خوام

نتونستم ادامه بدم چون احساس کردم یه چیزی محکم افتاد رو سرم...بله حدسم درست بود..

-..ببین چیزی رو سرم افتاده

دوستم سرشو بلند کرد و قاه قاه خندید..

-اره یه امید بزرگ یه پرنده از اون بالا رو سرت رها کرد.

-...نه..بیا بادستمال پاکش کن جون من.

-نه نه..درست نیست ..

-چرا؟

-ما المانیها اعتقاد داریم که این اتفاق واسه هر کسی نمییفته و تو می خوای پاکش کنی ...این یعنی یه شانس بزرگ میاد سراغت..

-نه پاکش کن..خواهش می کنم..من نمی تونم... بدم میاد..

-نه هرگز من امیدت رو ازت نمی گیرم.

-خدای من...نه

ناراحت نباشید بالخره پاکش کردم بعد اومدم خونه دوش گرفتم..البته شایان ذکر است که فکر کنم عقابی چیزی بود.

/ 4 نظر / 4 بازدید
منیره

آخ جون اولی شدم!!!!!!! دستش درد نکنه که امید داد بهت. فکر نمی کنی که این اتفاقی باشه؟!!! یه کم به حرفهای امروزم فکر کنی می بینی که اون پرنده فقط ماموریتی رو که بهش سپرده شده بود انجام داده

مژگان

اقا عقابه ماموریتش رو خیلی خوب انجام داد، دستش درد نکنه...

نسرین

ای ول ای ول عقاب بین این همه آدم میاد موهای فرفری تو رو نشونه میگیره چه قدر جای ماها خالی که قاه قاه بخندیم . خوب و خوش باش مهدیه جان و این امید بزرگ رو از دست نده :)

اکرم

خیلییییییییییی باحال بود :))))) البته تشخیص عقاب بودن در هاله ای از ابهامه ها. مگه قبلا تجربه انواع دیگه زیاد داشتی؟؟! [نیشخند][چشمک]