خاطرات کودکیمان

-مامان می گفت لوبیاهای پلو را باید تا ته بخوری. نگاه کن خواهرت می خوره. کوچولوی موفرفری غذاش که تموم شد همه تعجب کردند که لوبیایی توی بشقابش نیست. تشویق شد و  ار سر سفره پاشد انزمانها این قرتی بازیهای میز صندلی که تو خونمون نبود. بشقاب رو مامان برداشت زیر بشقاب دورتا دورش لوبیا چسبیده بود.

-عجب کلکی بودی تو . زورت زیاد بود همیشه خوراکیهای خودت را تا ته می خوردی بعد می امدی سراغ خواهر کوچیکه می گفتی اگر اینها را نخوری فاسد می شوند باید سریعتر بخوریشان من کمکت می کنم  و کمک می کردی تا خوراکیها فاسد نشوند.

-بابا ار در آمد ما توی حیاط بودیم دویدیم . بابا خندید گفت مثل خودتان دختر است و ما سه خواهر شدیم. قشنگ بود امدنت لای ان پتوی سبز. مامان تو رو بد جور می پیچید گاهی کلت هم معلوم نمی شد. واسه همین اونروز نفهمیدم تویی پا گذاشتم روت رفتم بالا که دستم به طاقچه برسه. آخه پایین طا قچه جای خوابیدن بود؟ ممنون که فقط تکون خوردی.

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
رز رز

چه خوب شد که اینقدر سرعت اتچ پایین بود که وقت کردم سری بهت بزنم . کوچولوی موفرفری من سیب گاز زدنها رو از قلم انداختی..

نسیم

این جا بدآموزی داره. من دیگه نمیام اینجا[چشمک]

مژگان

آخ امان از دست این لوبیاهای پلو... منم همیشه باهاشون مشکل داشتم.

فرزاد

[لبخند]

حمید

چقدر نوستالژیک !!!... از زمانی که فرانسه رفتین لحن کلماتتون بوی غربت گرفته ... فلاش بکهای سیاه و سفید ... نبینم غمگین باشین! این نیز بگذرد.

ری ری

ببین هندونه رو یادته [نیشخند]خاطره هندونه مال زمانیه که توبزرگ بودی نه.......... یادت اومد آخخخخخخخخخخخخ که یاد همه چی بخیر خاطرات بیرون رفتنامون . 3ساعت می رفتیم بیرون تا 40 روز خاطره تعریف میکردیم میخندیدیم