امروز یک نفر اینجا در میان صحبتهایش به آرام بودن من و تطابقم با فنلاندیها اشاره نمود و یادم آمد که از بچه گی من آدم بسیار آرامی بودم .وقتی بچه بودیم من و خواهرم به بچه های مظلوم و درسخوان  و سر به زیر معروف بودیم. البته صفت بچه درسخوان ما مال زمانی بود که ما مدرسه می رفتیم. همه ما را توی سر بچه هایشان می کوبیدن . البته تربیت مامان حرف نداشت. دستش درد نکنه که باعث شد هیچ کس به ذات ما پی نبره.

در مهمانیها ما شلوغ نمی کردیم گریه نمی کردیم غر نمی زدیم حرف زشت که مطلقن بلد نبودیم . از بابا هم که الهی نور به قبرش بباره خیلی حساب می بردیم.

خب یک چیزهایی برای همیشه مخفی می مونه ذات ما هم مخفی مانده تا کنون . حالا ما خیلی شیطنت نمی کردیم فقط  یک روز در میان یک آتیشی می سوزوندیم.این خواهر بزرگه من خیلی به آتیش بازی علاقه داشت و من نیز هم.

نمونه ای از آرام بودن ما یک خاطره است در زمان کودکی:

یک روز جمعه با خواهرم تصمیم گرفتیم که بریم سراغ پاکتهای خالی سیمانی ته خونه و آتیش بازی کنیم و مثل همیشه حالی ببریم.بابا که خواب بود مامان هم که ظهر جمعه توی آشپزخونه. خونه ی ما هم که بزرگ و فاصله ی ساختمان تا ته حیاط زیاد . کبریت رو برداشتیم و رفتیم سراغ کیسه های خالی سیمان. اولی رو آتیش زدیم و بقیه رو روی اولی انداختیم.. ناگهان شعله گرفتن طوری که تلاشهای خواهرم و من جهت خاموش کردنشون جواب نداد. رنگمون پریده بود و ترس همه ی وجودمون رو گرفته بود ، از ترس بابا و مامان نمی دونستیم چه کنیم. تا اینکه به فکرمون رسید که کل پاکتهای در حال سوختن رو بندازیم توی چاه آشغال١ ته خونه که حدودن١٠ متری عمق داشت من و خواهرم با ترس تمام  پاکتها ی نیمه سوز رو انداختیم تو چاه و در سیمانی چاه رو گذاشتیم و با خیال راحت دست و بالمون و شستیم و رفتیم توی ساختمان. نزدیکیهای غروب بود که مامان گفت بچه ها بوی دود نمیاد؟ نگران ما هم گفتیم نهنیشخند من وخواهرم برای مطمئن شدن باز رفتیم توی حیاط..

دود بود که از چاه در میومد..غلیظ وسفید انگار دیگه نمی شد کاری کرد اونقدر دود زیاد بود که ته خونه رو نمی شد دید.... اینقدری که از بابا می ترسیدیم از منفجر شدن خونه ترس نداشتیم نمیشد کاری کرد باید دست به دامن مامان می شدیم تا مثل همیشه توی مخفی کردن کار و ماست مالی کمکمون کنه به سختی به مامان گفتیم و قول داد به بابا نگه..(بابا دعوا می کرد همیشه دلم می خواست بابام کتک می زد تا دعوای بد. اما تو مرام بابا نبود ) خلاصه مامان یه نظر داد که شیلنگ آب رو باز کنیم توی چاه و در چاه رو کامل باز نکنیم که آتیش شعله نکشه.. صبح روز بعد دود کم شده بودتا یک هفته توی خونه بوی دود میومدیادم نیست تا چه مدت شیلنگ آب باز بود اما یادمه پول قبض آب اون ماه خرابکاری ما رو لو داد .. از اون به بعد یاد گرفتیم که پاکت سیمان آتیش نزنیم چون خاموش کردنش مکافاته.. آشغالای چاه سوخت و هنوز در و دیواره های اون چاه بعد ٢۵-٢٠ سال سیاهه.

از این داستان نتیجه می گیریم

-به ظاهر آدمها اعتماد نکنید و الکی بچه های مردم رو تو سر بچه هاتون نکوبین

-سیمان به احتراق کمک میکند

- اگر حس بویایه باباتون خوب کار نمی کنه باید قبض آب رو بدین مامانتون بپردازه

 

١-بابا می خواست توی خونمون تلمبه آب بزنه که باهاش باغچه ها رو آب بده در نتیجه یک چاه زد ته خونه و به آب نرسید و بیم آن رفت که این چاه با عمق بیشتر به آب فاضلاب برسه در نتیچه یک جای دیگه خونه رو چاه زد و این چاه خالی باقی موند بعدها به دلیل اینکه آشغالانسها دیر می آمدند  ما مدتی آشغالهای خشکی مثل کاغذ و کارتون خالی  به داخل آن چاه میریختیم که به طبیعت برگردند البته این کار فقط  چند سال انجام شد.

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اکرم (اصلی)

اینجا بوی زندگی می آید و من دوست دارم تمام روز اینجا نفس بکشم.[لبخند]

اکرم (تقلبی)

نفس بکش دختر که شاید فردا همینم ازت بگیرن

نسرین

دختر جان من که از تو تشنه ترم تشنه دیدنتم زیاد

نسرین(اصلی)

یه نفر با اسم من تقلب کرده هرچند حرف دلم رو زده

نااشنا

مژگان خانوم باید خدمتتون عرض کنم که شمامجبورید از دوستتان تعریف کنید. خوب دوستیشین دیگه......... قرار نیست که چون من انتقاد کردم شما بدتون بیاد.همیشه تعریف و تمجید کار خوبی نیست.هر کسی نظری دار. منم موافقم که دوستتون بنویسه نه واسه اینکه نشون بده ادم پرویی هست واسه اینکه این نقدهاست که ادمها رو میسازه.

زاده ی کویر

دوستان من اعم از تقلبیها و اصلیها..ما مخلص همتون هستیم حتی مخلص نا آشناهای انتقادگر. ما کشته ی انتقاد و تعریفاتونیم..اصلن پاتون رو بردارین تا ما آزاد نفس بکسشیم

مژگان

به ناآشنا انتقاد کردن خیلی خوبه و بدون نقد هیچ عیبی اصلاح نمیشه. اما انتقاد درست روش و لحن خاص خودش رو داره. انتقاد درست سازنده است. به مهدیه ما مخلصیم در بست.

منیره

من به آرومی مهدیه شک ندارم، بارها سعی کردم همه امکانات شیطنت را در اختیارش بذارم، اما دیدم که هیچ کاری نکرد ;)

نسرین

من خیلی نمی خوام وارد این بحث ها بشوم اما واقعیت اینه که خیلی از ماها که این جا میایم به هوای دوستمون و این که خبری ازش بهمون برسه و بدونیم چکار می کنه. شاید اینها برای کسی که ناآشناست بی معنی و غیر جالب باشه اما برای هر کدوم از ما که زمان هایی رو با هم بودیم بسیار روح بخشه.

خودم

قبول دارم حرف آخر نسرین رو. من اینجا واسه این می نویسم. تو دنیای خودم. هدفم هم گلستان کردن دنیا نیست..خیلی کوچیکم واسه این حرفا...خیلی... اما همه رو دوست دارم..کسی می تونه این جمله ی منو بفهمه؟