روزهای سخت می گذرد

قدیما از اینکه دیگرون فکر می کردن من آدم خوبیم و نبودم ناراحت میشدم. فلسفی نگاه می کردم و با خودم می گفتم حیف اونی که بقیه فکر می کنن نیستم. کلن عرفانی بودم برا خودم. چون مشکل خاصی نداشتم. چند سال پیش موردی برام پیش اومد که یکی کلن زد و ما رو ترکوند و داستان بافت برا خودش در نتیجه در ذهن چند نفر شدم دیو. اونزمان دیدم فلسفه ام هم خیلی خوب کار نکرده و چاخان می کنم که می گم دوست دارم بهتر از اونی باشم که در اذهان هستم. کلی حرص می خوردم که چرا بی انصافی می کنند و اینا. جوونی و خامی.

اما الان  به خودم اومدم و دیدم چقدر همه چیز یک شکل دیگه ای شده برام. برام مهم نیست این اذهان و این افکار. واقعیت اینه که وقتی آدمها تو ی مشکل بزرگ میوفتن این چیزا رنگ می بازه. دلشون کوچیک میشه تا حدی که همه ی ادمها را دوست دارن حتی همونی که یه روزی ناراحتشون کرده. خیلی بده که همیشه اتفاقات بد یا مشکلات این تغییر رو ایجاد کنه. اما این حس حس خوبیه. همون حسی که میگه : زندگی خیلی کوتاهه پس قدر تمام داشته ها رو بدون.

/ 3 نظر / 3 بازدید
منیزه

واقعا کوتاهه حیفه که هدرش بدیم

منیره

آدمها دو دسته ان: آدمهایی که درون این جهان زندگی می کنند و آدمهایی که برون آن جهان. بهتر از این حسی که گفتی، حسیه که باعث شده همه تو رو دوست داشته باشن چه آدمهای دسته اول، چه آدمهای دسته دوم (وای چه متن سختی شد!!!)[نیشخند]

بوشفک

ولی به نظر من آدمها سه دسته ان: آدمهایی که درون این جهان و برون اون جهان ان آدمهایی که درون اون یکی جهان ان آدمهایی که درون اون جهان و برون این یکی ان و دسته آخر مابقی آدمها. آدمهای هر سه تا دسته و دو تا دسته دیگه که دوستت گفت خیلی آدمهای دسته بندی شده ای هستند. تمام. [متفکر]