همسایه

 روز اول رفتیم که وسیله بخره. گفت خودت بگو چه شکلین جنس تخت و مبل رو تو بسنج. گفتم نه بیا خودت دست بکش روش.  دستش رو گرفتم گفتم لمسش کن! ببین دوستش داری؟ گفت آره همین خوبه. گفتم رنگش سبزه. برام مهم نبود درکش از رنگ سبز چیه. وسایل رو خریدیم و بردیم اتاقش گفتم بگو چیو کجا بذاریم گفت درک درستی از ابعاد اتاق ندارم باید حسش کنم . گقتم ما می ریم، تنها بمون تا بفهمی کجایی. نیم ساعت بعد برگشتیم. ایستاد وسط اتاق به پنجره اشاره کرد و گقت میزم رو بذارید اونجا و....

روز بعد رفتیم فروشگاه ، وجب به وجب رو گفتم لمس کن. ببین چند نوع گوجه هست اینجا. خودت بردار بذار تو سبد. خرید کردیم. نشستیم توی ماشین. مهربان سکوت کرده بود و من فقط بیرون رو تماشا می کردم. و او آواز دلکش را بلند بلند می خواند.

برایم قابل درک بود که نرم افزار روی گوشیش و لپ تاپش همه چیز را برایش می خواند و او تایپ می کند و اینطوری درس می خواند. اما وقتی فهمیدم نرم افزارها فرمولهای ریاضی را نمی توانند بخوانند. ماندم. گفت یک نفر همه چیز را برایش می خواند و خودش ذهنی ریاضی را حل می کند.

داشتم مرکز شهر را توصیف می کردم برایش. هرگز دستش را نمی گرفتم. هرگاه احساس می کرد عصای سفیدش یارا نیست بازویم را می گرفت. پرسید: مردم نگاهم می کنند و من گفتم: نه اینجا کسی به کسی توجه نمی کند. رسیدیم به جای پر جمعیت ،پسر جوانی محکم بهش خورد و او و عصایش افتادند و من دستش را نگرفتم. خودش برخاست.

بردمش ساحل را نشانش دهم. از میان سنگهای بزرگ باید رد می شدیم. بازویم را گرفت. و من گفتم سنگها مهربانند زمین نمی زنندت. خندید. نشستیم روی صخره. و اشک ریخت. نپرسیدم چرا!

نگاهم افتاد به چمنزار وسیع مسطح. گفتم می خواهی بدوی. شوکه شد. پرسید: بدوم؟ گفتم آره اینجا هیچ کس نیست. چمنزار است و صاف. لبخندی روی لبهایش نشست . منتظر جواب نماندم. گفتم عصایت را بده. می روم انطرف زمین. گفتم شروع . می دوی گفتم استوپ . وایمیستی. دو بار زمین را دوید.

توی راه برگشت گفت: تو اولین ادمی هستی که نابیناییم رو نقص نمی بینی. تو برای من همان هستی که همیشه می خواستم. تو اولین کسی هستی که مرا بردی خانه ات و جای جای خانه ات را نشانم دادی و گفت و گفت. از قدرتم و احساسم و اینکه چقدر عجیبم. همه ی چیزهایی که غرور آدم را از ته وجودش بیرون می کشد.

آنروز امدم خانه. نشستم روی مبل. مثل هر روز غمگین. مثل هر روز سر درد. می دانی فیلم بازی کردن خیلی سخت است. انرژی می خواهد. نه! من اونی که تو فکر می کنی نیستم. من انشب اول زیر دوش آب بلند بلند سوالهایم را از اسمان می پرسیدم و اشکهایم را اب برد. آن روزها  وقتی تو با شادی خانه ات را می چیدی خانه ی من را سکوت غمباری فرا گرفته بود. من  وقتی زمین خوردی تنم لرزید. من گریه ام گرفت وقتی تو روی صخره نشستی و گریستی . من وقتی تو می دویدی بغضم را می خوردم. من وقتی انروز که راه را گم کرده بودی  و پیدایت کردم و تو مرا محکم چسبیدی آرام گریستم و انرا با خنده پنهان کردم. من هم مثل بقیه هستم فقط دروغگوی بزرگی هستم . راستی همه نگاهت می کنند و برایت غمگین می شوند. مثل من مثل همه.

اما.. می دانی  اینروزها به فیلم بازی کردنم عادت کردم. من بازیگر توانمندی بودم باورم شد نابیناییت نقص نیست.

/ 6 نظر / 16 بازدید
Mabi

ashkamo dar avordi, vaghti khondam fekr kardam cheghadr mamane khobi mishi ...delam barat tang shode ...

مژگان

تو عزيزتريني. تو عشقي. خيلي دوست دارم. آره راست گفته تو با بقيه فرق داري. تو پاك و مهربوني

مینا

قراره به زودی مامان شی!؟ بی ربطه ولی من یاد کتاب کوری افتادم!!

akram

ترکیدم [ماچ]

بوشفک

به نظرم بهترین روش ممکن رو انتخاب کردی. با این حال فکر نکنم تونسته باشی گولش بزنی. امکان نداره حس تو رو نفهمیده باشه.

م.ا

نمیدونم من تو این موقعت چی کار میکنم. قبلا کلی شعار میدادم که من فلان و من بهمان می کنم. اما حالا فهمیدم تا تو شرایط قرار نگیرم معلوم نسیست چه میکنم.