و باز هم فنلاند

وارد راهرو که می شوم کسی را نمی بینم. در را باز می کنم. جای خالی همکار چینیم حس می شود. بعد از چند دقیقه تصمیم به دیدن استاد راهنما می کنم. سلام و احوال پرسی فرانسوی مرا شاد می کند یک ساعتی گپ و گفتگو و خنده و بازگست به دفتر کار. به ساعت نگاه می کنم لبخند می زنم که با فرانسیسکو و دووان و... برویم ناهار. اما یادم می اید تنهایم ناهار را گرم می کنم و در دفتر کارم مثل پنج ماه پیش تنها صرف می کنم. سکوت و سکوت و من عجیب دلم تنگ می شود.

هوا به سرعت تاریک می شود زمین سفید است و من منتظر اتوبوس. دلم تنگ است. توی اتوبوس کسی نگاهت نمی کند سردی عجیبی حس می شود و احساس می کنی خیلی چیزها کم داری. اینست زندگی در کشورهای شمالی. رفاه داری اما کسی به تو لبخند نمی زند.

/ 10 نظر / 4 بازدید
مسعود

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا به روزم و منتظرقدمهای سبزتون [گل]

نسیم

آره حرفت رو دقیقا می فهمم. منم بعد از این که از یه سفر کوتاه به پاریس برگشتم فنلاند، دوباره حس غریبی کردم. مثل روز اولی که رسیده بودم اونجا. انگار نه انگار از 4 ماه قبلش اونجا بودم.

الهه مامان تارا

دوباره عادت میکنی . این شرایط هم موقتیه. شاید مقصد بعدی بهتر باشه

لیلا

مدی دلبندم فرزندم تصمیمو می گیرند نه می کنند .امان از دست تو[خرخون]

كمي با تو

وقتي خوشي مي‌زنه زير دل آدم همين مي‌شه ديگه!

مهدیه

به قول آقا روباهه همیشه یه پای قضیه می لنگه.

فرزاد

هرچند *شنیدن، کی بود مانند دیدن* اما تا میتونین از فنلاند بنویسین. از زندگی و غیره در اونجا. تا هرجا که میشه. ممنون میشم.

گزنه

نیم ساعتی هست دارم وبلاگتو می خونم. خیلی گرم و صمیمیه. خوش گذشت, دستت درد نکنه!

سعیده

سلام تو کرمون چی هست؟ رفاه یا لبخند؟ یا هردو یا هیچکدام؟

انديشه فرامرز

سلام نه به اون موقع كه انقد از فرانسه بد ميگفتي نه به الان كه دلت برا اونجا تنگ ميشه. آخه اين چه حديثييه ؟!!!