باورش سخت بود.

نگاهش کردم به خودش و به پسر سه ساله ی خوشگل خانواده که به بیماری اتیسم مبتلاست. اشک در چشمانش حلقه زد. من این چشمها را خوب می شناسم هم بازی کودکیم بود و امروز باور داشتن بچه ای که نخواهد ماند صورتش را سالها پیر کرده بود. همیشه می دانستم وقتی بر گردم خبرهایی خواهم شنید که تا عمق وجودم آزارم می دهد.گفت آلمان هم درمانی برایش نیست. شایدهنوز باور نکرده است که می گوید پسرم سالم است.

کاش هنوز کودک بودم و خانه ی عمو غرق خنده های من و او بود.

/ 4 نظر / 5 بازدید
مهدیه

سلام مهدیه جان شدیدا منتظر بودم ازت خبری بگیرم برای همین مدام وبلاگت رو چک می کردم. امیدوار بودم به زودی پیام خوشحال کننده و پرانرژی ازت بخونم ولی انگار زیادی خوشبین بودم.

امیر

سلام گلم... باورش از هر چیزی سخت تره . بچه آدم خبر داشته باشی که چه اتفاقی قراره براش رخ بده... اما امید اکثر اوقات سازنده بوده...

اکرم

..............

مژگان

خدایی که درد میده درمونش رو هم میده.