یک ایمیل دوست داشتنی

در اوج نا امیدی از بی مرامی و بی معرفتی آدمها میان تنهایی غریب کش. چهار خط رسیده از یک استاد قدیمی سکوت تلخم را می شکند. که می نویسد 

نمی دانم یافتمت یا نه. هر روز به تابلوی منبت کاری که به هدیه داده ای می نگرم پس بدان به یادت بوده ام و در جستجویت. تا اینکه سر نخی در مقاله ای و آدرس ایمیلی. و نوشتن برایت. 

شک دارد که خودم باشم . عکسی ضمیمه شده که دیوار اتاقش را با تابلوی نصب شده را نشان می دهد. تک بیت حافظ منبت کاری شده

جناب عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی ان آستان بوسد که جان در آستین دارد.

سیزده سال پیش، وقتی کلاسهای درسش به پایان رسید ان را به او هدیه دادم. یک سال بعد از شهرمان رفت و دیگر ندیدمش. بازنشسته شده. اما نوشته اش هنوز رندی حافظ را به یادم می آورد و افکاری که انروزها طرفدارش کم بود. برایش مشتاقانه نوشتم مملو از احساس با قلمی که سالها ننوشته بودم : که من همانم و از روزگارم نوشتم. از پنج سال به دیار غریب آمدن. از اینکه سیزده سال پیش نمی دانستم با هنرمند سازنده ی همان اثر منبت کاری پیمان زندگی می بندم. از گذر روزگار نوشتم و نوشتم و تا اوج رفتم.... بعد برایش فرستادم و بعدن فهمیدم ایمیل اصلن فرستاده که نشده هیچ توی درفت هم نرفته..خب مرگ.. اینقدر با احساس نوشتم. عمرن دیگه بتونم بنویسم. 

/ 4 نظر / 8 بازدید
مینا

[لبخند] حالا استاده کی بوده؟ فضولیم گل کرده

فرزاد

میگم که الان منزل شما حسابی دیدنیه با آثار هنری که مهربان همسرتون علم میکنن سینه دیوار خب چی میشه یه عکس بگذارین ما ببینیم اصلا دارم فکر میکنم این وبلاگ زاده اصفهان باشه مناسبتره. اما جدا منهم همیشه به این فکر میافتم که گذشته ها و متعلقاتش یه مزه ی دیگه ای داشت. چیزی که همش حسرتش رو میخوریم. در حالیکه به ظاهر زندگی باید آینده اش با شکوه تر از گذشته اش باشه. راستی نگفتین در فنلاند عزیز به خاطر منابع چوبش، این هنرهای روی چوب زیاد کار میشه ؟

روشنایی صبح

مدی جان من جوری از خوندن نوشته هات لذت می برم که فکر نکنم خودت اینهمه کیف کنی از نوشتنش...همچین رفتم بالا کوبیده شدم زمین که نگو....ممنونم همچین حسی رو تجربه نکرده بودم.... خلاصه نمی دونم بخندم یا همچنان در اوج احساس باشم..فکر کنم بزرگترین فیلم سازهای دنیا هم نتونسته باشند چنین حسی رو در بینند بوجود بیارند که تو با کمترین هزینه برای من ایجاد کردی..

روشنایی صبح

من هم دلم برای با تو بودن و بی خیال دنیا شدن در اون ساعتها تنگ شده ولی بهش فکر نمی کنم. یعنی نمی ذارم قدرت بگیره. یه روزی همه این دوری ها تموم می شه. میای میری...می بینیم هم رو. باز خوبه این فضای مجازی هست.[ماچ]