وقتی ما به هم می رسیم و می گیم چطوری؟  چه خبر؟ فقط بلدیم بگیم خوبم ممنون یا سلامتی. حالا اگه سلاطون هم بگیری زبونم لال یا بترکی باز هم جواب عوض نمی شه. فوقش اگه طرف خیلی بپرسه و شامی با هم بخوری و چند ساعت با هم باشی بعد خبرا هستن که فرت و فرت میان رو میشن.تازه وسطش باز می پرسیم چه خبر؟ اینقدر کش می دیدیم تا طرفو بدبخت می کنیم  و می ره اخبار قرن گذشته رو هم میده بهمون.اما اینها همه رو طی چند ساعت می گیم و می شنویم . آنچه که من باهاش در دو کشور محل اقامتم دیدم و شنیدم اینه جواب چه خبر ؟یا چطوری؟

آلمان: هووووم..خوب(یعنی: به تو چه که چه خبر ؟تو زندگی خصوصی من فضولی نکن)

فنلاند: اووو دولت ازم این ماه باز مالیات می خوااد. من که بوورس دارم چرا مالیات باید بدم؟ .... هفته ی پیش  که ماشینم پنچر شد.... (حالا تو سالن دانشکده دم در اتاق استادت که گفته تا ظهر  مسئله رو حل کن وایستادی و طرف بلند بلند داره تعریف می کنه تو هم که انگار داری اخبار گوش می دی، دلهره ی کار رو هم داری.. آدمها می آیند و می روند به شما سلام می کنند و هرگز نمی پرسند چه خبر؟و تو متوجه اشتباهت می شوی و نیم ساعت بعد به دفترت بر می گردی  و یادت میاد که داشتی می رفتی اظطراری چاییت هم سرد شده و مغزت رو هم تو فرغون گذوشتن و بردن...)

/ 8 نظر / 5 بازدید
نرگس

دیگه چه خبر؟![نیشخند]

مژگان

تا تو باشی فضولی نکنی. [زبان]

نسرین

وقتی درست تموم بشه دوتا دکترا داری. یکیش که مهم نیست. اما اون یکی دکترای فرهنگ ملله.[راک]

نسرین(2) :)

خوب حالا بعد اين همه تفاصيل قراره به جاي "چه خبر" چي بگي؟

منیره

تو فرهنگ ما بهش نمیگن فضولی، میگن اهمیت احوال یکدیگر برای هم D:

غریبه

سلام مهدیه خوبی؟ چه خبر؟

غریبه

بازم سلام به یه خانم سختکوش و خستگی ناپذیر که این همه محنت و رنج را تحمل میکنه و همه دوستش دارند. یه داستان برات مینویسم که بدونی همه دوستان میخوانت و منتظر برگشتت هستت. یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت! سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟! و باز دستهای حاضرین بالا رفت... این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید! بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟! و باز دست همه بالا رفت!!! سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید... و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشوی

غریبه ()

با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم.