پیشنهاد توپ

تصمیم می گیری که هسته ی البالوی تولید شده در بدنت رو که هی گیر می دی بهش اب کنی درنتیجه تا دانشگاه به جای دوچرخه سواری، پیاده روی می کنی. بعد از ظهر تنها خانوم ایرانی موجود در اینجا (غیر از تو) زنگ می زنه که بیا بریم پیاده روی. چون قدرت نه گفتن نداری و همیشه الکی دلت می سوزه میری پیاده روی با خانوم و دوتا بچه. هیچ حرف مشترکی با هم ندارید در نتیجه یا باید کالسکه هل بدی یا باید با پسر شیطون که هی سکوترش رو می کوبه به جای جای بدنت بازی کنی که مامان خرید کنه.اعتقاد راسخ داری که بچه بیش فعاله. اونقدر بیش فعال که مامانش توی خیابان جلوی چشم فنلاندیها انچنان کتکش می زنه. که تو ترس تمام وجودت رو می گیره که الانه پلیس بریزه و بگیرتتون. کتک زدن بچه اینجا بسیار منفور و وحشتناکه و واقعن جرم محسوب میشه.

چهار ساعت هینطوری سپری می شه درعنفوان بی هوشی ازش می خوای بری خونه. بعد یکساعت می رسی خونه . احساس می کنی ترکیدی... مهربان همسر برات شام درست کرده و تو گل از گلت می شکفه. در همین حین دوست روسیت (که از ته دل دوستش داری) زنگ می زنه که برای اینکه فلانی (خانوم با دوتا بچه )داره میره ایران  ومدتی نیست ،فردا می خوایم بریم پیاده روی، تو هم بیا ومترجم ما بشو .. خداییش اگه شما بودین چه حالی می شدین.... نه خداییش ..

/ 8 نظر / 4 بازدید
مژگان

این رو می خوندم : دوشمن دانا بورده ای بالا....[نیشخند]

فرزاد

والله ما که شمارو نمیشناسیم اما از چند خطی که تازگی میخونم ازتون بهتون میخوره که اسکوتر اون بچه رو گرفته باشین و سوت زنان و پا زنان دور شده باشین. با اینهمه انرژی غیر فعال که دارین سخت باید بگذره در فنلاند اروم و ساکت پس خدا نگهداره همون پسر شیطونه رو

سیما

سلام عجب حس ناامیدکننده ای... البته باز هم جای شکرش باقیه که همسر محترمتون به فکر شما بوده و غذا رو آماده کرده. نمیدونم موقعی که این رو میخونید برای ترجمه همراه دوست روسیتون رفتید یا نه ولی به هرحال امیدوارم خدا انقدر توانایی بده که بتونید از پسش بربیاین. بابت سوالی که از همکار هندیتون کردید واقعا ممنونم[گل][گل]

ساناز

سلام این آدرس لینک پرسشنامه آنلاین است. اگر جواب بدید و بفرستید ممنون می شم. https://spreadsheets.google.com/viewform?formkey=dDd6YUdJWFFHZUVROWlCQ2RpdG9uQXc6MQ

غریبه غریبه ناآشنا

کفشهایم کو چه کسی بود صدا زد مهدیه؟ آشنا بود صدا؟ نه یه غریبه غریبه بود که روزی غریب آشنا صداش می کردن! عمر چه با شدت میگذرد ولی این بی معرفتیهاش به یادگار میماند.

منیژه

تا شما باشی فکر اون هسته آلبالو را نکنی . در ضمن شوهرتون هم خیلی مهربون هستن.

مینا

حالا بالاخره هسته آلبالو آب شد؟[خنده]

اکرم

من موندم اگه یه روز این تنها خانوم ایرانی وبلاگتو پیدا بکنه چی کار می کنی؟[پلک]