ننجون

پدرم پدر و مادرش را زود از دست داد و پیش مادر بزرگش زندگی کرد. ننجون صداش می کرد.حافظ و قران بلد بوده. به پدر هم یاد داده بود انگار ملا بوده. ندیدمش اما داستان مرگش را همیشه پدر میگفت . یکروز دم غروب وقتی از دانشسرا بر می گرده  ننجون می گه برام اب بیار . بعد رو به قبله دراز می کشه و اشهد می خونه ، اب رو سر می کشه به پدرم میگه برو زن همسایه رو خبر کن. وقتی بر می گردن مرگ اونو برده بود. چه بد...چه خوب!!!

/ 5 نظر / 4 بازدید
فرزاد

به همین سادگی ... و تمام . نمیدونم چند نفر این یادداشت رو میخونن اما آرزو میکنم ایکاش این حکایت ساده، به جای آگهی های حراج لباسهای شب، به درب منزل همه آدمهای این شهر میرفت. گاسم که عبرتی بود...

سیما

خدا بیامرزدشون عجب مرگ زیبایی داشتن، و عجب دل پاکی... [گل]

مینا

چقدر زیبا بود

منیره

خدا ننجونو رحمت کنه ...........................

منیره

همچنین پدر بزرگوارت را.........