گذشت...

کفشها را کندم تا خنکی چمنها تا اعماق وجودم رسوخ کنم. دویدم وسط چمنها میان گلهای زرد دراز کشیدم ، بوی تند گلها و پروانه هایی که به وجودت عادت کردند تو را به زمین می چسباند. گفتم اینجا قشنگترین جای دنیاست . خندید و گفت: اینجا ته دنیا نیست. دلم می خواهد از زندگی در آلمان فقط همین را یادم باشد یا نشستن کنار دریاچه و تماشای قوها و مرغابیها یا شکسته شدن یخ دریاچه هنگام اسکیت و قهقه های بچه ها!  اینها را یادم رفته بود و تنها چیزی که یادم مانده بود روزهای سختش بود که جانم را از درون می خورد آنجا ته دنیا نبود و انزمان ته زندگی نبود.

/ 3 نظر / 3 بازدید
مینا

زندگی گاهی به جایی میرسه که خیلی عرصه تنگ میشه و گمان میکنی آخرشه ولی یهو روزنه ای برای فرار باز میشه و دنیایی باز و شاد من الان تو عرصه تنگ هستم و چند وقت پیش هم؛ ولی بالاخره لطف الهی بکند کار خویش[لبخند]

مهدیه

مشکل اینجاست که وقتی در موقعیت قرار گرفت باشی اون جا رو ته دنیا می بینی و آنزمان رو ته زندگی می بینی. همچین که دل می خواد همه چی تموم شه و نقطه پایان گذاشته بشه!

Mabi

delet be hale in almaniha besozeh, jane man ghadretoo nadonestan, inha aslan liaghat nadashtan ... daran mimiran az zoore tanhayi onvaght khak bar sareshoon dele yeki mesle toro mishkonan ... inha omran ba chayi hal konan, hatman bayad vodka gorbachoof bezenan balke 2 kalam harf bezanan ...migam ke liaghat nadashtan ...