پدر سلام

دیشب امدم چیزی را بگویم که سالها به خاطر ابهتت آنرا در دلم حبس کرده بودم.

دستم را به سرت کشیدم.چشمانت را باز کردی می گفتند چیزی از این دنیا نمی فهمی.پدر کاش می دانستی چه غمی را در دل حمل می کنم.سخت است تو را اینگونه دیدن پدر...

نگاهم می کردی من گفتم :بابا می دونی من خیلی دوستت دارم

دستت را اندکی تکان دادی ...پدر تو فهمیدی...فهمیدی...می دانم که فهمیدی...پدر بمان ..نرو...

چه روزهای سختیست

/ 7 نظر / 4 بازدید
سحر

باور كن وقتي اين چندخط خوندم اشك تو چشام حلقه زد اميدوارم زودتر پدر عزيزتون خوب بشن[ماچ]

مژگان

دعا می کنم براشون.

سمانه

مهدیه جونم منم واقعا دعا میکنم

منيره

چي بگم عزيزم. فقط ميتونم دعا كنم[ناراحت]

اکرم

مهدیه جانم، مهدیه..........

نسیم

...

الهه

مهدیه جان! دعا میکنم خداوند به تو و خانوادت صبر و استقامت بده و هر چه زودتر بابا خوب بشه هیچ وقت امیدت رو از دست نده عزیزم!